حسین ☂ماه تمام من☂

نوگلان ایران زمین سلام دوستتون دارم .

مسافرت شمال 96

برای پسر گلم می نویسم تا بخواند و بداند . ماه تمام من" ! امسال همه طول سفر به شمالمان ، یک چمدان بستن بود ... اینقدر ساده و صمیمی گذشت که نفهمیدم رفتیم یا باید برویم . اگر آثار آفتاب سوختگی بر چهره هایمان نقش نبسته بود باورش برای بابا راحت نبود ... سفرهای شمال خاطره انگیز است یک بار که می روی خاطراتش ولت نمی کند دیگر نمی شود نروی . مدیر برنامه مسافرت های شمال ، از کره ماست می گیرد قدر تعطیلات را خوب می داند چند ماه قبل تاریخ سفر را مشخص می کند . حق با اوست دیر بجنبیم ویلا می پرد و دوباره قصه خانه معلم و کدوم معلم و ... دایی اسلام اینا خیلی دوست داشتند بیایند . بهانه بدست بودند . خدا ...
6 آذر 1396

مسافرت شمال 95

               حسین "ماه تمام من" ! جان بابا سلام  بسان رود که در پلنگ دره سر به صخره می زند رونده باش امید معجزه ز مرده نیست ، زنده باش .   زندگی یعنی : ناخواسته به دنیا آمدن مخفیانه گریستن دیوانه وار عشق ورزیدن و عاقبت کوک کردن ساز سفر ...   ***در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ، آسمان را دریاب. . .***   حال و هوای آن روزهایمان شمالی بود .  ویراژ خاطرات شمال بود  و کوچه های شلوغ ذهن مان ... جلسه هماهنگی شب جمعه در منزل ما تشکیل شد . بخت با ...
25 شهريور 1395

مسافرت شمال 94

سلام فرزند عزیزم ! حسین "ماه تمام من" نمیدانم چه بنویسم ... چرا که میخواهم بهترین کلامها را نثارت کنم . اما واضح میگویم احساس واقعی مامان و بابا در کلام نمی گنجد . پس ساده می گویم : :...! ...دوستت داریم حسین جان...!...: فروردین 94 گذشت... اردیبهشت و خردادش هم گذشت ... شش سالت تمام شد . شش بهار ، شش تابستان ، شش پاییز و شش زمستانه شدی . هم اینک بهترین و شیرینترین روزهای زندگیت کلید می خورد. تولد مامان ، تولد بابا ، تولد خودت هم گذشت . روز دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 94 ، همزمان با آخرین روز کلاسهای آمادگی  ، ...
5 آبان 1394

مسافرت شمال 93

       تیک تاک تیک تاک تیک تاک . لحظه قرار نزدیک تر می شد خورشید پنجم خرداد 93 بای بای می کرد . روز تولد بابایی بود . دل تو دلمون نبود . از چند روز پیش با مدیریت و برنامه ریزی دقیق  زندایی مقدمات سفر را آماده می کردیم . بار و بندیل رو بستیم . باربند بیچاره التماس می کرد جا برای سوزن انداختن نداشت . طنین بانگ مغرب مشایعتمان می کرد کاروان شادی هلهله کنان به راه افتاد .   از خودمان سفر کردیم بدنبال لختی آرامش . مقصدمان شیرگاه شمال بود . در معیت خانواده دایی فیروز عزیز و مهربان . دایی فیروز یک فرشته نیست ولی فرشتگان به گرد پایش هم نمی رسند سرشار از عشق و محبت است عشقی فراتر از...
24 خرداد 1393
1