حسین ماه تمام منحسین ماه تمام من، تا این لحظه 10 سال و 3 ماه و 21 روز سن دارد
حـــلمــاجـــونحـــلمــاجـــون، تا این لحظه 7 ماه و 2 روز سن دارد

حـــــلما و حســــین

پايان كلاس چهارم

  تعطیلات باشد و تو باشی و هی بگویی بریم پارک رازي و یه هوای عالی باشد و بدمینتون بزنیم و خون به رگ دمیدنی کنیم ... آخ که چه می چسبد و چه کیفی دارد ...!!!...🏸🏸⚽️🚲🚲🏸🏸⚽️⚽️⚽️   روز سه شنبه 31 اردیبهشت ، مدرسه گل پسری تمام شد و كلاس چهارم با همه سختگيريهاي معلم عزيز و دلسوزتان خانم قاليباف فقط يك خاطره شد و 4ماه تعطیلات ناقابل كه حواسمون باشه روي دستمان باد نكند😂😂😍 ... یاد جمله پایان تعطیلات سال قبل ماه تمام من بخیر  ... که گفتی امشب بهترین شب دنیامه ...😘😘😘 آری آری اما حیف این روزا که دیگر هیچ وقت تکرار نمی شوند فرزند عزيزتر از جانم پس تا می توانی  حالشو ببر ... ❤️💛💚💙💜💓💗💖💕💞❣ نزدیک افطاره و ت...
2 خرداد 1398

😘سه ماهگی ات مبارک حلمای عزیزم💖

خدای من ! تمام ناتمام من تمام شد ! سه ماه شد که دخترم به قلبهایمان سهام شد . سه ماه شد صبور و مهربان شدیم . سه ماه شد که روزهای زندگی به کام شد  . سه ماه شد تمام آسمان من به ماه من سلام گفت . 🌼🌼💗💗💗🌷🌷👑👑👑😘😘😘😘💖💖💕💕💕💕💞💞💞💞💟💟💟💟🌹🌹🌹🌹🌹🌞🌞🌞🌙🌙🌙   حلمایی من که تو باشی بابا چه غمی دارد ... مادر به تو می نازد . سراپای وجود حسین که شدی دلمون قرص شد که نذرهایمان قبول شد . با آمدنت چهار طاق خانه چهارنفره مان چقدر زیبا شد . راستش حلم و بردباری ات را خواستم پنهان کنم. کم آوردم ...  نشد نگویم . عشق پاک بابا ! نگفتی از تبار کدام سرزمینی . ذوب شدن...
1 خرداد 1398

🤗اندر مزایای یک نی نی 🤗

از مواد لازم برای ساختن یک زندگی شاد و مفرحه . نگاهش نگاه خداییست . چنان جذبت می کند چو قند در دلت که آب می شود . دیگر هوس باقلوای تبریز نمی کنی خیلی بانمک و شیرین است . عطر و بویش خانه را همچون گلستان می کند . دختر که باشد ذکر و فکرت می شود ... راه و رسم بندگی ، سرزندگی و سربه زیری را نشانت می دهد . خلق و خویش هم که حلمایی شود بخت و اقبالت بلند و روزگارت شاد و شیرین می شود . .......... ...
23 ارديبهشت 1398

جشن نوروز 98

سلام سلام صدتا سلام تو شلوغ پلوغی تولد حلمایی داشت یادمون می رفت عکسای جشن نوروز 98 "ماه تمام من" را بذاریم . روز چهارشنبه بیست و دو اسفند97 طبق روال سالهای قبل در حضور معلم گرامی ، سرکار خانم قالیباف جشن آخر سال کلاس چهارم مدرسه گل پسری برگزار شد . حتما که حسین آقا عذرمان را می پذیرد ...😍😍😄😄😊😊💗💗💗💗💗💗🌷🌷🌷🌷🌼🌼🌼🌼👑🌼     ...
17 ارديبهشت 1398

🌙ماه و خورشید☀️

گل پسر نازنینم ! ماه تمام من حسین عزیزتر از جانم ! تمام آرامش درونم ! می بینی خدا چقدر ما رو دوست داره .... وقتی دید مامانی بزرگ شده و دیگه نمیتونه با اسباب بازیهای عروسکی اش به یاد دوران کودکی بازی کند ... وقتی نظر به قلب بابا کرد و حال و هوای درونش را دید ... و وقتی  ماه من را دید که به دنبال تمام خود می گردد ... خورشید را آفرید تا افسانه خورشید و ماه حقیقت یابد ... مامان عروسک دار شود و بابا سر از پا نشناسد ... ماه تمام من آبجی بسیار صبورش را مثل جان خودش دوست دارد و به او عشق می ورزد و این آغاز قصه دلدادگی ماه و خورشید قصه ماست ...  حلمای عزیزمون ...
29 فروردين 1398

😪 غــــمــنامه بــاران🏴

ناگهان باران گرفت، خشم سیلی جان گرفت ... لحظه ها آرام بود، ناگهان طوفان گرفت ... پیک رحمت،قطره آب، بیرق طغیان گرفت ... خنده ها کوچید و رفت ، گریه ها میدان گرفت ... کودکی در زیر آب، دامن مامان گرفت ... کوله اش را برداشت و رفت .  پشت سرش را نگاه هم نکرد . بگذار برود ؛ آه که چه سال سخت و سنگینی بود . اغنیا را غنی  تر  و فقرا را فقیرتر کرد...!...!!! گقتیم بهار می شود ... نوروز می آید . باران ...
18 فروردين 1398

🌸بهار زندگے من🌸

بهار زندگے من ، اولين بهار زندگے ات مبارك باد ... 💗💖💗 با تمـام مـداد رنگـے هـاے دنـیا بـه هـر زبـانے که بـدانے یـا نـدانے ! خـالے از هـرتشبیہ و استعـارہ و ایهـام … تنهـا یکــ جملـہ برایـت مے نويسم : دوستت دارم فرزند عزیزتر از جانم!💖 روزگارت بر مراد  روزهایت شاد شاد  آسمانت بے غبار سهم چشمانت بهار قلبت از هر غصہ دور بزم عشقت پر سرور بخت و تقدیرت قشنگ عمر شیرینت بلند  سرنوشتت تابناك جسم و روحت پاك پاك💖💗 ...
2 فروردين 1398

🎂💖ماجراي تولد حلماجون💖🎂

شب از نیمه گذشته بود ... بهمن 97 ،  تازه وارد بيست و نهمين روز زندگي خودش ميشد ... مامان قبراق و سرحال بود . مثل یک پرنده سبکبال ...  انگار که نه انگار صبح که از راه برسد فارغ می شود . شوق دیدار سراپای وجودش را قرق کرده بود . یه کوچولو هم بگی نگی استرس داشت ... کوله بارش را یک بار دیگر وارسی کرد . آخرین گفتنی ها را به آناجون گفت ...  باز هم ماه تمام من را سفارش کرد . فکر و ذکرش پیش گل پسر نازنینش بود که مبادا نصف روزی کم بگذارد بابا برایش ... پلکهایش سنگین شد . طبق عادت ، دیر وقت به خواب رفت تا دیگر  دلش شور نزند . به ریسمان امید چنگ زد تا در ماهور خیال  صدای گریه های نی نی نازش را بشنود ... بغلش کند و...
29 اسفند 1397

🎆🎇نه ماه منهای یک روز🎇🎆

   خــــرداد موسم مهمانی خدا بود همه چیز از یک نامه شروع شد... به سفارش یک دوست در شب نوزده به خدا نامه نوشتیم . دقیقه نودِ نامه تو را خواستیم و  چیزهای دیگر و  نامه را لای قرآن  گذاشتیم ... تقدیر مقدر بود .  به دلمان افتاد که می آیی بیدرنگ ؛ سوار بر اسب امید ... راستی اینم بگم در یک سپیده دم رمضانی دهه هفتاد سوره یوسف را که خواندم خواب ، بابا را در ربود . خوابت را دیدم ... یک قصر بلور بود و بهشتی که تک ناز فرشته اش؛ آری تو بودی ... چشمهایت را ازبر کردم . شبیه هیچ چشم دیگری نبود ... تقویم ورق خورد و خورد ... بیست و پنج سالی گذشت ... دلتنگ رضا شدیم ... بعد از هفت سال حرمان ، دعوتنامه سلطان بدستمان رسید...
16 اسفند 1397