حسین ☂ماه تمام من☂
نوگلان ایران زمین سلام دوستتون دارم .



[موضوع : ]
[ يکشنبه 6 تير 1395 ] [ 10:55 ] [ مامان و بابای حسین ]

امروز فضیلیت زنده نگهداشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست .

مقام معظم رهبری




سلام بابایی منم محمدرضا ... می شناسی که ...

صباحی چند دلبند بابا بودم و بابا بند دلم بود . دنیا مال من بود .

همه چیز سر جای خودش بود .

حالا دیگر نیست ندارمش رفت دیگر نمی آید ....

به چه قیمتی ؟؟؟ نمی دانم ...

می گویند : به قیمت بی بابا نشدن  کودکان دیگر !!! ...

به قیمت اسیر نشدن رقیه های سه ساله شام !!! ...

به قیمت خفه نشدن طفل های 2 ساله در زیر آب توسط حرامیان نابکار !!! ...

معامله سختیست. بی بابایی سخت است ...

قیمتش باید بیشتر از اینها باشد ...

نه اینکه فقط بابا رفت تا دیگران بمانند ...

بابایی رفت تا شرف بماند ... حرم بماند ...علم بماند ...

باشد بابایی ، بگذار  کودکان سرزمینهای دور بابا داشته باشند .

 تو به آرزوی خودت برس . من به دوری تو عادت می کنم ...

بابای مهربانم ! دلم برایت شور می زند ...

 آخر یتیم شدن برای من زود بود ...

 دیگر چیزی سر جای خودش نیست .

تنها جای خالی تو مانده است و آلبوم عکس هایت ...

 زود رفتی ...  دیگر ندارمت ...

 هیچ گلی بوی گل بابایی را نمی دهد  !!! ...

 گرمی هیچ دستی به گرمی دست بابایی نیست ...!!!

ولی غصه نخور بابایی ....

چشم هایت را خواهم سرود ... آخرین نگاهت را از بر خواهم کرد .

یادت را چه کنم بابا ؟؟؟ ... ممنون که باز هم از خاطرم گذر می کنی ...

آهان ! فهمیدم ...مگر نه اینکه شهیدان نمی میرند ...

از خدای شهیدان نشانت را می گیرم ... زمین و آسمان را در می نوردم .

پیدایت می کنم ... زخمهایت را پانسمان می کنم ...

باز تو می شوی بابا رضا و من می شوم سید محمدرضا ...

بابای غریبم ! زخم هایت کمی بهتر شده است  ؟؟؟...!!!

راستی چشم هایت را چه کسی بست بابا ... ؟؟؟ ...

امام شهیدان به دیدارتان آمد ...؟؟؟...

از میان دو انگشت بهشت را نشانت داد ... ؟؟؟ ...

سلام من و مادرم و داداش هایم را به بابای رقیه مظلومه رساندی  ؟؟؟ ...

ای وای ! صلابتت را چه کنم بابا . به چه مانندت کنم ؟

به کوه مانندت کردم بیچاره خجل شد .

گفت : بابای تو سردار سپاه خدا بود .

من که کوه هستم در هر نگاهش دَكًّا دَكًّا می شدم .

کوه گفت : او رضا بود به رضای او و رضای او مقدر بود به «پرواز سید رضا »

 

 

 


سلام سردار !

می دانی در دل هایمان سخت آشوب است .

آشوبی که سید محمدرضای دلبندت برپا نموده است .

چه در گوش نازدانه ات خواندی که بعد از رفتنت چنین بر قلبها فرمانروایی می کند ؟ ... !

سه یادگار ارزشمندت چقدر نازنین اند ؟؟؟ ...

این روزها هیبت هاشمی شان در رثای پدر در شبکه های مجازی رشادت و جانبازی هایت را چه به زیبایی تفسیر می کند ؟؟؟ ...

یک سؤال ... جان شیرینت پیش کش عقیده و اعتقادت ... خون بهایت باشد خداوند ... تنهایی ما سیری چند ... ؟؟؟ !!!

دلدادگانت را به که سپردی ؟ تازه ؛ لبخندهای ملیحت چه می شود ؟

در روزگار اشرافی گری دینی و در داغی تنور فیش های حقوقی مدیران میلیاردی چگونه گذشتی از فرزند و عیال و خانمانت ؟؟؟...!!!

نگفتی جای خالی تو را دنیا برایشان پر نمی کند .

بوی تعفن اعمال زشت امثال من آزارتان می داد ؟؟؟ ...

شرمنده ایم سردار حلالمان کن ...

سیمای نورانی ات را با چه دل و جرأتی از ما بر گرفتی ؟...

زبان بگشای و بگو با محمدرضای عزیزت چگونه معامله کردی ؟

به چه قیمتی از جگر گوشه دلبندت دل بریدی ...

 کاسه خونین چشم های ما چه می شود ؟

کویر قلبهایمان تشنه باران نگاهت خواهد ماند ...؟؟؟...!!! ...

مگر می شود تو را باور نکرد ؟...

مگر می شود محمدرضایت را دوست داشت و شرح غم هایش را ننوشت ؟

داغ رفتنت گران است .

قربانگاهت چه با مسماست !!!....

محرم ناموس آل الله چقدر برازنده توست ؟؟؟ ...

شفاعت یادتان نرود سردار ...

 


یا مهدی ادرکنی
 

حدیث قدسی
مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی احَبّنی و مَن احَبّنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه وَ اَنَا دِیَتُه .
آن‌کس که مرا طلب کند ، مرا می‌یابد و آن‌کس که مرا یافت ، مرا می‌شناسد و آن‌کس که مرا شناخت ، مرا دوست می‌دارد و آن‌کس که مرا دوست داشت ، به من عشق می‌ورزد و آن‌کس که به من عشق ورزید ، من نیز به او عشق می‌ورزم و آن‌کس که من به او عشق ورزیدم ، او را می‌کشم و آن‌کس را که من بکشم ، خون‌بهای او بر من واجب است و آن‌کس که خون‌بهایش بر من واجب شد ، پس خود من خون‌بهای او می‌باشم.


 


آنکس که تو را شناخت جان را چه کند


فرزند و عیــــــــــال و خانمان را چه کند


دیوانه کنی هر دو جهـــــــانش بخشی


دیـوانه تو هر دو جهـــــــــــان را چه کند

 

 

فرزند عزیزم حسین "ماه تمام من"

سردار شهید سید رضا مراثی لیلان شانزدهمین شهید مدافع حرم استان آذربایجان شرقی و اولین شهید مدافع حرم شهرمان لیلان در روز بیست و سوم تیر ماه 95 در شهر حلب سوریه به افتخار شهادت نائل آمد .

روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد ...



[موضوع : کعبـه آمال]
[ پنجشنبه 7 مرداد 1395 ] [ 16:34 ] [ مامان و بابای حسین ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حلول ماه رمضان

ماه میهمانی خداوند

مبارک باد .

 

 

 

فرزند دلبندمان ؛ حسین ماه تمام من !

 

 

 

سلامی دلپذیرتر از نسیم بهاری و خوشبوتر از گل‌های کوهساران  و گرمتر از چشمه خورشید و روشنتر از سپیده‌دمان به تو تقدیم می‌داریم؛

سلامی برخواسته از پرده جان، سلامی پرورده شور و اشتیاق.

 

28.gif29.gif3.gif30.gif

 

 

 

ای شکوفه آرزو و بهار امیدمان !

امید آن داریم که چون باد همیشه تکاپوگر و چون برق، همواره ظلمت‌شکاف و چون مهر، همیشه پرتو‌افشان و چون بدر، هماره شب‌زنده‌دار و چون شباهنگ همه شب سحرخیز باشی.

 

 

ای دل‌پسند دلخواه !

بکوش چون ستاره بر لب بام هستی بدرخشی و چون کهکشان از افق‌های بلند بتابی؛ چون قلّه  های بلند بر آسمان سرکشی و چون شفق، نور آفتاب را در سینه خود نگهداری؛ چون مسیح بر آسمان عروج کنی؛ چون امواج یک لحظه از حرکت باز‌نایستی؛ چون دریا عمیق و بی‌کران باشی.

تلاش کن چون صدف، پر گوهر اما خاموش باشی؛ چون براق، مرکب جان خویش گردی و آسمان‌ها را درنوردی تا پیامبر جانت را به معراج قُرب جانان برسانی.

12.gif15.gif18.gif

 

 

نور چشم هایمان !

بزرگترین مانع رسیدن به کمال آلوده بودن به گناه است که گناه سمّ قتّال است و اسباب وبال. هر اندازه از گناه فاصله گیری، به خدا نزدیک شوی و هر چه بیشتر گناه را ترک کنی، رضای حق را بهتر جذب کنی.

حافظ رحمة  الله تعالی علیه می‌فرماید:

در ره منـــزل لیـــلی که خطـرهاست در آن

شــرط اول قـدم آنست که مجنـــون باشی

غوطه در اشـک بزن، کاهل طـــریقت گویند

پاک شـــــو اول و پس دیده بر آن پاک انداز!

11.gif16.gif2.gif

 

 

 

ای بند دل مادر دلبند دل بابا !
اول‌گام راهیان طریق حق، اطاعت فرمان و ترک عصیان است.

جایی که صفی‌الله را با ترک اولایی ز بهشت می‌رانند؛ چگونه آلودگان را با آن همه گناه به بهشت فراخوانند؟!

اگر می‌خواهی به قرب خدا رسی؛ باید ترک هوا کنی که صاحبان گناه، آبروئی ندارند و آنان را به کعبه رضای حق راهی نیست.

بیچارگی و واماندگی و بدبختی بشر، همه از معصیت است که گناه، عامل ذلت و باعث نکبت و وسیله سلب توفیق و سبب لغزش از طریق است.

1.gif19.gif31.gif

 

 

پاره های تنمان !

قبول داری که ؛ چه بی‌انصافی و بزرگ‌ستمی است که انسان با مولای مهربان خویش درافتد و با آن همه عنایت و نوازش و مرحمت که از او می‌بیند، باز جرئت ورزد و فرمان او را مخالفت نماید.

آه، چه بی‌شرمی از این بالاتر و چه وقاحتی از این زشت‌تر؟ و چه گستاخی از این رسواتر؟

آه، چه خجلت‌آور است که او با بی‌نیازی، ناز تو کشد و تو با آن همه نیاز، به او پشت کنی!!

او تو را فراخواند و تو فاصله گیری و به عقب برگردی؛

او در حق تو، وفا کند در پی وفا، کرم کند بر سر کرم و نعمت دهد پیاپی و نوایت رساند دمادم و تو در حق او، جفا کنی بر سر جفا و جرئت‌ ورزی در پی جرئت!! دعوتش را نپذیری و محبتش را ناسپاسی کنی.

کفران ورزی و سرپیچی کنی.

وای و صد وای از این جسارت که او تو را جوید و خواند و تو از او در غفلت به سر بری.

او به تو رو می‌آرد و تو از او بگریزی.

او به گرمی پاسخت گوید و تو دعوتش را اجابت نکنی.

از تو که پاکترینی و دلی پاک و باصفا داری، فراوان التماس دعا داریم.

مبادا پدر گنهکار و مادر عزیزت را فراموش کنی، تو را به خدا می‌سپاریم.

4.gif5.gif17.gif

 

 

 

پرشورترین ترانه هستی !

حرف برای گفتن زیاد است . مقدمه فوق پیش درآمد نمایش کارنامه  سال اول دبستانت تقدیم تو باد .

صبح روز تولدت در دهم خرداد امسال ، مامان کارنامه ات را از طرف مدرسه تحویل گرفت .

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 22 خرداد 1395 ] [ 8:57 ] [ مامان و بابای حسین ]

زیباترین ترانه هستی

 

حسین جان !

 

"ماه تمام من"

 

 

هفتمین بهار زندگی ات

 

هزاران هزار بار مبارک .

 

 

فرزند گلمان !

 

بهترین ها را برایت آرزو می کنیم .

 

 

دوستت داریم خیلی زیاد .

 

مامان و بابا

 




[موضوع : حــدیث زندگــــی]
[ دوشنبه 10 خرداد 1395 ] [ 12:31 ] [ مامان و بابای حسین ]

 

اعیاد شعبانیه مبارک باد .

اندکی صبر سحر نزدیک است .

 

پیشاپیش ولادت با سعادت امام زمان (عج) مبارک باد .

 

فرزند عزیزم حسین "ماه تمام من" سلام

پاره های تن مامان و بابا ! تو پاکترین عشق زمینی .

آینه تمام نمای جمال رب جلیلی . داشتن تو عیش تمام است .

قلب پاک و مهربان تو جاودان هنر عشق است .

مشق وجود تو تمرین انسان بودن است .

جادوی چشم هایت دل از جا بر می کند ...  

تو قافله سالار کاروان مهر و محبتی . بدون تو نفس کشیدن دشوار است .

در جواب همه محبت هایت ، همه خوبیهایت می گویم :

آرام دل مامان و بابا حسین جان ! دوستت داریم .

tree spring summer fall autumn winter snow animated giftree spring summer fall autumn winter snow animated gif

 

 

 

جگر گوشه مهربانم !  

از آخرین پستی که برایت نوشتم شش ماه و اندی می گذرد .

اگر دیر به دیر می آیم تقصیر شبکه های مجازیست .

حکایت نو که آمد به بازار است و دیگر هیچ ... .

و گر نه هیچ کاری به اندازه از تو نوشتن دل سیری ناپذیرم را سیراب نمی کند .

اگر برای هر تار مویت یک دفتر غزل بسرایم شرح خوبیهایت هنوز می ماند .

دوستان عیب کنندم که چـــرا دل به تو دادم !

باید اول به تو گفتن که : چنین خوب چرایی ؟

 

 

اکنون به لطف الهی روزهای پایانی سال اول دبستان را پشت سر می گذاری .

فرزند عزیزم بقول خانم معلم مهربان تان " سرکار خانم رشیدی فر "

تو دیگر  باسواد شدی .

با ادب شدی . می توانی بخوانی و بنویسی .

بابا نان داد مشق هایت سرمشق دل باباست .

تشخیص نشانه ها برایت آسان است .

 

 

یادت باشد در تمام عمر مدیون آموزگار خوب خودت هستی .

هرگز فراموش نکن

او ذره ذره چون شمع فروزان دور پروانه وجودت سوخت و گداخت

تا الفبای انسانیت و آیین انسان بودن را به تو تعلیم نماید .

بیاد بیاور اولین روز مدرسه ات را دست در دست بابایی

با دنیایی از امید و دریایی از اندیشه پا در رکاب علم و دانش نهادی .

دنیای شیرین و کودکانه ات را با براق اراده به معراج نظر سپردی .

آهوی تشنه وجودت سیراب الفبای نگاه معلم شد . 

زلال چشم هایت با نور هدایت حق به آیات قرآن راه یافت .

دل پاک و  مهربانت نظرگاه رب جلیل شد .

Liebe linien

 

بیاد بیاور آن هنگام که مسجود ملائک شدی .

قولت را به خدای رحمان هرگز فراموش نکن .

آنگاه که در عالم ذر و در روز الست خشت های خانه گلی ات را با قالوا بلی روی هم نهادی .

فرزند گلم ! من و تو و تمام بندگان الهی برای  حمل امانت انتخاب شدیم .

عزیزم !  برای حمل این امانت از صبر و نماز کمک بگیر .

روشنی چشم هایم !  یادت باشد همه کارهایت را با نام خدا شروع کنی .

در خواندن ، نوشتن ، هنگام غذا خوردن ، موقع بیدار شدن از خواب

و در شروع کارهای روزانه ات از خدا کمک بخواه .

یادت باشد همیشه و در همه حال از خداوند بخاطر نعمت های بیشمار

و مخصوصا بخاطر نعمت سلامتی و هدایت تشکر کنی .

یادت باشد همیشه از کسانی که حقی بر گردن تو دارند  تشکر کنی .

به بزرگتر خویش احترام بگذار .

به قلب گاه خویش جز نیکی راه مده .

خوبی و محبت دیگران را در قلب خویش دفن بکن و شر و بدی را به وجودت راه مده .  

Liebe linien

 

به کمک الهی و به لطف آموزش های معلم بزرگوارت ، با تلاش و پشتکار

و صد البته در سایه زحمت های شبانه روزی فرشته خوی نازنین مادر نامت

کلاس اول دبستان را در سال تحصیلی 94-95 با موفقیت به پایان رساندی .

حسین " ماه تمام من" مدال زرین باسوادی بر طوق گردنت مبارک باد ...

 

به شکرانه پایان یکسال ادب آموزی بر اساس یک سنت قدیمی

جشن الفبا در تاریخ 95/02/21  در دبستان قدس برایتان برگزار گردید .

روز قبل از جشن در تاریخ 95/02/20 همراه مامان جون عزیزت و به اتفاق همکلاسیهای تان در اردوی نیم روزه پل طبیعت حسابی برایتان خوش گذشته بود .

سال تحصیلی 95-94 طبق اعلام مدرسه در تاریخ 95/03/05 به پایان می رسد .

 

 

شروع سال جدید توآم با خیر و برکت بود و سرشار از معنویت .

عزیزم ! آغاز و انجام سال 95 دوبار مزین به میلاد پر خیر و برکت حضرت فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان است .

هرچند سرمای خواب آلود زمستان  تعطیلات عید امسال را کم فروغ کرد ،

لیکن نسیم نوازشگر دشت کربلا به لطف سفر  امیرعلی جون و مامان و بابای مهربونش به همراه آناجون و داداشی و آبای زندایی به عتبات عالیات بر جسم و جانمان وزیدن گرفت .

عید امسالمان رنگ و بوی حسینی داشت .

فضای بدرقه و پیشوازشان آکنده از عطر تربت پاک کربلا بود .

یقینا دعای خیر آن عزیزان در حرم های باصفای شش امام شهید و قمر منیر بنی هاشم حضرت ابوالفضل العباس (ع) شامل حالمان شده است .

به خاطر دعای خیرشان در حق مان و سوغاتی های قشنگ و زیبایشان و اسباب بازی های رنگ وارنگ شان از آنها تشکر می کنیم .

از خدا می طلبیم زیارت کربلا و عتبات عالیات را هر چه زودتر قسمت ما و تمامی آرزومندانش  بنماید .

 

 

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها



[موضوع : ]
[ سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 ] [ 19:40 ] [ مامان و بابای حسین ]

سلام فرزند عزیزم ! حسین "ماه تمام من"

نمیدانم چه بنویسم ...

چرا که میخواهم بهترین کلامها را نثارت کنم .

اما واضح میگویم احساس واقعی مامان و بابا در کلام نمی گنجد .

پس ساده می گویم :

:...! ...دوستت داریم حسین جان...!...:

فروردین 94 گذشت... اردیبهشت و خردادش هم گذشت ...

شش سالت تمام شد .

شش بهار ، شش تابستان ، شش پاییز و شش زمستانه شدی .

هم اینک بهترین و شیرینترین روزهای زندگیت کلید می خورد.

تولد مامان ، تولد بابا ، تولد خودت هم گذشت .

روز دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 94 ،

همزمان با آخرین روز کلاسهای آمادگی  ،

از طرف مدرسه جشن پایان دوره برایتان گرفتند .

 

یادش بخیر  تولد شش سالگیت را در پارک رازی جشن گرفتیم ...

روز نیمه شعبان ... آن شب ، شب تولد امام زمان (عج) بود ...

شادی بود و شادی...

باز هم دایی فیروز اینا بودند ... با حضور سبز همیشگی شان ...

آناجون میهمان ویژه بود حضوری به رنگ آرامش ...

آن شبمان شکل شب های خدا بود ... 

ساده و صمیمی و خودمانی ... هوا ناآرام بود ...

باد زوزه می کشید و نم نمکی باران داشت ...

در پاتوق همیشگی مان کنار زمین بازی کودکان پارک رازی ... از تنگ غروب چشم براهتان نشسته بودم ...

آخه بابایی پیش تر رفته بود به هوای رزرو آلاچیق ...

چه جایی هم گرفته بود چون آلاچیق ها پر بودند ...

و منتظر بود ... شب با کوله باری از خاطره و صفا از راه رسید ...

تولد تولد تولدت مبارک راه افتاد ... یک تولد رویایی در عین سادگی ...

حس و حالمان قشنگ  بود ،  خیلی قشنگ ...

با تشکر از میهمانان عزیز که قدم رنجه فرمودند ...

 

 

عروسی عموجون هم بخشی از خاطرات این پست است...

روز چهارشنبه بیستم خرداد ...

جشن حنابندان خانواده عروس در زادگاه زن عمو ...

بیست و یکم ، مراسم دم دوم در لیلان ...

و بالاخره بخش پایانی مراسم عروسی روز جمعه بیست و دوم خرداد شکوه خاصی داشت ...

خدا حفظش کنه پسر عمه ات مسعود را می گویم ...

انصافا سنگ تموم گذاشت ...

در عین جوانی و خامی ماشا ألله پخته تر از هر پخته ای نشان داد ...

خیلی زحمت کشید ...

مخصوصا جلو کاروان عروس حرکتهایش دیدن داشت ... 

و به سلامتی و بعد از انتظاری طولانی عموجون و زن عمو مهناز زندگی مشترکشان را شروع کردند ...

 

بعد از ظهر شنبه بیست و سوم خرداد ، ثانیه های آخر بود ...

اثاث بدست داشتیم خداحافظی می کردیم . یهو دادت بلند شد .

خدای مهربان  در حقمان خیلی رحم کرد .

 هنگام بازی با بچه های فامیل از تراس حیاط خانه پدری مان پایین افتادی .

متاسفانه روی کف پای چپت ترک برداشت .

در بیمارستان معیری تهران گچ گیری کردیم ...

24 روز پایت در گچ بود . بلا بدور باد ...

 

 

 اواسط ماه رمضان امسال ، بابا بزرگ مائده و مانی در بیمارستان ارومیه ، دیده از جهان فرو بست و عمو صادق داغدار پدر گردید و در کوران زندگی تنها ماند چرا که هنوز داغ از دست رفتن مادر سرد نشده بود ،  روح بلندشان شاد ، یادشان گرامی باد ...

 

های gif طنز 18های gif طنز 18های gif طنز 18

 

روزها و ماهها مثل ابر و باد گذشتند ...

دویدیم و دویدیم ... از رو مرداد پریدیم ...

در شهر شهریوران به تو شمال رسیدیم ...

با یاد خاطراتِ شیرینِ شیرگاهی

با کوله باری از شوق ٬ راهی چمخاله شدیم .

ساعت هفت صبح پنجشنبه پنجم شهریور در معیت خانواده محترم دایی فیروز اینا به راه افتادیم .

کوله بار آرزوهایمان پر بود از تمام نشدن .

می رفتیم که دلِ موجهای سنگینِ خستگی های چندین ماهه مان را به چمخاله بسپاریم و سپردیم ... و آنهم چه سپردنی .

و چه توشمالی از آب درآمد یه توشمال توپ توپ توپ ... که نمونه اش را فقط در رویاها می شود یافت .

از منجیل و رودبار گذشتیم .

آهنگ شاد و ترکی باجناق آی باجناق در طول مسیر تنور خاطراتمان را گرم می کرد.

دل تو دل حسین ماه تمام من و امیرعلی جونم نبود .

شاد بودید و هنوز خاطرات شیرگاه را مضمضه می کردید .

زحمت مدیریت برنامه سفرمان همچنان با زندایی بود .

در شیطان کوه لاهیجان برای صرف ناهار اطراق کردیم ... دست مامانی مریزاد . ناهارش واقعا خوردن داشت .

انگارسوتی های بابایی پایانی نداشت ... و اگر نبود حواس جمعی زندایی ، گرفتگی حال بابایی هم دیدن داشت .

با امیرعلی در شیطان کوه حسابی بازی کردین و با توپ بازی هایتان کلی پاپیچ رهگذران شدین .

خیلی برایتان خوش میگذشت ... دل کندنتان نمیامد .

اگر به اختیار خودتان بود دوست داشتین تا ساعت نمنچه بازی و بدو بدو کنین .

بعد از صرف ناهار و گشت وگذار کوچولو و بازی مازی کوچولوها و کلی عکس گرفتن از لاهیجان گذشتیم .

به مرداب گل نیلوفر لنگرود رسیدیم . مرداب نگو... بگو بهشت .. بهشت مردابی .

دست قدرت خداوند چه ها که خلق نمی کند ... عکس ها بهتر از من حرف می زنند ... با یه جل الخالق از کنارش گذر میکنیم .

جل الخالق ...

تمام ساعات شبانه روز، لباس حریر خنکای نسیم اوایل صبح را به تن کرده بودند . هوای تو شمال لطیف و خنک بود ... بهتر از این نمیشد .

انگار هوا را سفارش داده بودیم ...

صدای حسنک کجایی جواهرده بلند شده بود ...

دل به دریا زدیم ... از لاهیجان و لنگرود و رودسر و رامسر فقط عبور کردیم .

حسرت آبگرم رامسر بدلمان ماند . وقت تنگ بود و مجال درنگ نبود ...

جواهرده تو را به خود می خواند با راههای باریک و جنگلهای تاریکش ...

تنگ غروب بود . هوا مه آلود و جاده دلهره آور ...

مسیر رفت خلوت بود ولی برگشت خیلی شلوغ بود . هیجان و استرس سوغاتی ملس راههای پرپیچ و خمش بود ... 

نگران می رفتیم و نگرانی های زندایی تمامی نداشت ... آخه چند ساعت دیگر پشت سرمان همین راه را می بایست جلیل آقا اینا طی می کردند تا به هم می رسیدیم ... .

عطای زیبایی های مسیر را به لقایش بخشیده و شتابان و پرسان دنبال خود جواهرده می گشتیم ... غافل از اینکه جواهرده به خودی خود جواهرده نیست و معروفیتش بیشتر به سبب جنگلهای انبوه و سرسبز و سربالایی های پرفراز و نشیبش می باشد ...

صد حیف که شب بود ... گذشتیم ولی تمام نمی شد سربالایی هایش . همه جا فقط جنگل بود ...

به هر ترتیب بود رسیدیم ، سوئیتکی در بالای ده اجاره کردیم و چشم براه جلیل آقا اینا ماندیم ... آنتن دهی موبایل تعریف نداشت .

"ماه تمام من" و امیرعلی جون هنگ کرده بودند . هیچ قدرتی نمی توانست بابایی ، اینقدر ساکت تان کند ...

سردتان شده بود باباجون . یا بهتر بگویم سردمان شده بود مثل بید میلرزیدیم ... با وجود سفارش های زندایی ، متاسفانه لباس گرم هم همراه نداشتیم و اگر نبود بلیز گرم دایی فیروز عزیز ؛ آنشب کار بابایی تمام بود ....

دست خودشان نیست خوبیهایشان تمامی ندارد . ردای انسانیت را بر قامت قلبشان پیچیده اند . خانواده ای مهرپرور که شرح میم مهربانی شان در صد دفتر نمی گنجد ...

ساعت نزدیک 10 شب بود .. انتظار انتظار انتظار ... خواهر است دیگر مگرعزیزتر از خواهر هم داریم ... همراه یکی از همراهان بصدا درآمد صدایشان از پاسگاه میامد ... از بالا بلندیهای جواهرده ...

باباجون ! پاسگاه به اصطلاح آخرین نقطه آبادیست ... دلمان لختی آرام گرفت . به همراه یکی از اهالی جواهرده به استقبالشان رفتیم ... شتافتیم ها... آقا جلیل باجناق گرامی دایی فیروز و خانواده محترمشان فوق العاده خونگرم و خوش معاشرت هستند .

آنشب جلیل آقا باب سخن از خاطرات خدمت سربازی باز کرد گفتیم و شنیدیم و خندیدیم ... شب به نیمه نزدیک میشد .

نم نم باران ، بوی جوی مولیان را در آسمان جواهرده می پراکند ... از هوایش نپرس که یارای توصیفش ندارم . حیف است که اتفاقات زندگی فقط یک بار پخش می شود ...

و بابایی از چراغ نفتی التماس گرما میکرد ... شام یادگاری جواهرده را با دنیا نمیشد عوض کرد ... شما کوچولوها سه تا شدین ندا کوچولوی عزیز به جمعتان پیوست ... حلقه شادیهایتان شکل می گرفت ...

ارتفاع جواهرده از سطح دریا یه ذره خیلی زیاده ... تصورش را هم نمی توانی بکنی ... به گفته اهالی ده اوایل اردیبهشت که گلها شکوفه می دهد ده شبیه بهشت می شود . در زمستان و فصول سرد سال که راهها بسته می شود و هیچ بنی بشری در ده نمی ماند جواهرده کاملا تخلیه می شود .

آن شب با آرزوی دیدن جاذبه های طبیعی جواهرده در مسیر برگشت به خواب رفتیم . صبحش را که دیگر نگو ... آدمی را یاد شعرهای نسیم سحری می اندازد ...

صبحانه را نوش جان کردیم و باز هم از همه اصرار و از گل پسرم انکار ... آره عزیزم صبحانه نخوردن هایت کماکان روبراه بود ...

قبل از ظهر جمعه ششم شهریورماه جواهرده را با همه جذبه هایش تنها گذاشتیم و به قصد چمخاله به راه افتادیم در مسیر برگشت مناظر طبیعی مه آلودش خاطرات مهر 93 جاده اسالم را برایمان زنده کرد ...

بگذریم نزدیک ساعت 14 به چمخاله رسیدیم .. سوئیت نقلی و مرتب و تر و تمیز سایت شماره 2 مهمانسرای ساحلی خانه کارگر چمخاله به انتظارمان نشسته بود .

پس از اندکی استراحت ، نزدیکیهای غروب به مرداب گل نیلوفر لنگرود رفتیم . 

از روز دوم غیر از لب دریا و شنا و اسب سواری و بدمینتون و وسط بازی و صرف شام در رستوران اکسیژن چمخاله به افتخار و دعوت دایی فیروز اینا ، چیز زیادی در ذهنم نمانده است .

آن روز باتفاق امیرعلی حسابی آب بازی کردین و هیچ حسرتی در شنا و آب بازی برایتان باقی نماند ...

 

شب دوم ختم بخیر خوبی داشت

خدا را شکر می گویم از بابت بلال های خوشمزه و بدون سوتی که بر روی اجاق درست کردیم  .

طرح  جلیل  آقا بود ، حرف نداشت سوتی هم نداشت ...

در کل ، این تو شمال یه سوتی بیشتر برای بابا نداشت ، آبیاری دوربین را می گویم که فقط اسب سواری می توانست از خجالت درم بیاورد ...

 

روز سوم باتفاق همگی قبل از ظهر به مرداب بندرانزلی رفتیم ... ناهار یادگاری  ماکارونی دستپخت سه آشپز زبردست را در لب ساحل بندر انزلی صرف کردیم .

بعد از گشت و گذار کوتاه در داخل شهر انزلی به تالاب رفتیم .

تالاب انزلی با مساحت 20,000 هکتار بزرگترین و زیباترین تالاب تفریحی در تمام دنیاست . 

این تالاب جزو تالاب های طبیعی و آب شیرین کشور محسوب می شود .

همچنین این مرداب از جالب ترین و بزرگترین زیستگاههای طبیعی جانوران ایران می باشد و هر ساله پذیرای تعداد زیادی از پرندگانی است که از کشورهای همسایه شمالی به ایران می آیند .... 

 محال است کسی به انزلی برود و به تالاب انزلی نرود .

قایق سواری داخل تالاب آرزوی همه است . تماشای مناظر زیبای طبیعی ، آب و هوای لطیف و روحبخشش ، شور و حال  وصف ناشدنی دارد...

زحمت مدیریت برنامه سفرمان همچنان با زندایی بود .

و قابل تحسین و ستایش است برنامه ریزی دقیق ، منظم و مهمتر از همه  اجرای مو به موی برنامه های سفر با توجه به فرصت موجود ... 

البته اینبار تالاب انزلی حاصل اتاق فکر رفیعی ها بود ...

و چه اتاق فکر دقیق و حساب شده ای واقعا ...  دست مغزهای شان درد نکند مخ که نیست ماشاألله محشره...

سوار قایق شدیم و بیشتز از یک ساعت ، حوالی غروب داخل مرداب گشتیم و لذت بردیم و آنهم چه لذت بردنی ...!!!...

بانگ مغرب بصدا در آمد . در مسجد ساحلی مرداب به اتفاق نماز مغرب و عشاء گزاردیم .

پس از ادای فریضه نماز ،  تمام هم و غم همه مان یافتن سبزی بود و ترجیحا سبزی آش ...

فقط مانده بود مولوی زبان باز کند و بگوید :

«کز دیو و دد ملولم و سبزی آشم آرزوست» .

شب یواش یواش تمام می شد ولی هنوز دنبال سبزی می گشتیم .

به هر جا که عقلمان قد می داد سوزن انداختیم و از تمام سوپر میوه ها و بقالی چقالی های مسیر و حتی از چند تا غذاخوری التماس سبزی کردیم .

عاقبت ضرب المثل قدیمی جوینده یابنده بود را به کرسی نشاندیم بالاخره از یک فروشگاه زنجیره ای داخل شهر رشت سبزی تهیه کردیم .

پارک ملت رشت انتظارمان را می کشید . ساعت حول و حوش 11 شب بود . هوا توپ بود . بساط پختن آش برپا شد .

شلیل های کشفی دایی فیروز غوغا میکرد . آری همان هلو سبزای کوچیک را میگویم . شیرین و آبدار و خوشمزه ..و چقدر هم خوردیم ...

خدای امیرعلی از دلش خبر داشت .. خدا همه را دوست دارد و البته بچه ها را بیشتر از همه دوست دارد .طاقتش طاق شده بود  دل دل می کرد برای زمین بازی کودک و ردیف شد آن هم چه ردیف شدنی . مامانش از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و البته همه خوشحال بودیم .

ماه تمام من بود وامیر علی و ندا و گور پدر خستگی و زمین بازی کودک پارک ملت رشت .

باران رحمت خداوند باریدن گرفت . بند دل بابایی با دسته های راکت بدمیتنتون باز شد . و دق دلش را بر سر توپ بیچاره خالی کرد .

و چقدر بدمینتون بازی کردیم .

دایی فیروز و زندایی همه را بدمینتون باز حرفه ای کردند و تا چند روز درد مچ دست و کمر و زانوها در کالبدم جا خوش کرد. خیلی خیلی خوش گذشت .

آش پرماجرا را خوردیم و نیمه های شب به سوی چمخاله حرکت کردیم .

دیر وقت به مهمانسرا رسیدیم ، تخمین هم می زدیم . ساعت حدود 2 نصف شب بود . طبق مقررات خانه کارگر بعد از ساعت یک بامداد ماشین را داخل سایت راه نمی دهند . از ما اصرار و از  نگهبان انکار ... نشد که نشد .

می گفت مقرراته و باید رعایت بشه ...

واینگونه شد که بابایی به دربان دم در گفت : مقرراتتو بخورم دسته جمعی زدیم زیر خنده .

در آن صحنه یه نفر میخواست آقا رضا رو بگیره . از خنده غش کرده بود .

آقا رضا معرفت و مرامش بیست ، ادب و اخلاقش صد و  شور و  حال مصاحبش حرف ندارد . 

شب آخر خوش خاطره تر بود . آن شب ، بابایی بعد از شستشوی ظرف و ظروف ناهار و شام ، بعد از همه دیر وقت خوابید .

ساعت نه و نیم صبح روز دوشنبه بعد از سه شبانه روز اقامت در مهمانسرای چمخاله بار و بندیل سفر را بستیم و پس از تحویل واحد ، با تصمیم قبلی از مسیر جاده چالوس به سوی تهران به راه افتادیم . جاده چالوس قابل تعریف نیست چیزی ازش نمی نویسم . زیرا فقط و فقط باید جاده چالوس را ببینی .

باران گِلِ یادگاری مسیر برگشت و ترافیک غیر قابل پیش بینی وسط هفته  ، دست به دست هم دادند تا چند ساعتی دیرتر  از تخمین قبلی به تهران برسیم .

و تمام شد خاطرات تو شمال 2 با تمام ظرافت و ویژگی های منحصر بفردش .

آن شب نزدیک ساعت یازده شب به تهران برگشتیم و همه چیز با خوبی و خوشی تمام شد ...

 

 

 

27.gif1.gif4.gif18.gif

 

ماه تمام من حسین جان !

امسال به سلامتی و به حول و قوه الهی به مبارکی روانه کلاس اول دبستان شدی .

با توجه به دوره ای شدن دبستان عمار یاسر ، و عدم تدریس کلاس های اول و دوم ابتدایی در آن مدرسه فرزند عزیزمان را ، ابتدا در مدرسه شهید آسایش (بالاتر از مهدیه تهران) ثبت نام کردیم .

 سپس بصورت کاملا اتفاقی و بدنبال پیگیری و راهنمایی  حاج آقا سید کمال موسوی ، موفق به تغییر محل تحصیل گل پسرمان به دبستان پسرانه قدس واقع در خیابان معیری شدیم .

پاییز دوان دوان از راه رسید ،  فضای شهر بوی مهر و مهربانی گرفت .

سال اول دبستان را شروع کردی .

سه شنبه روز سی و یکم شهریور ماه ۹۴ کلاس بندی تان بود و جشن اولین روز مدرسه ی کلاس اولی ها .

آن روز کلاستان مشخص شد کلاس 1:3 و شماره ردیفت 14  . اسم خانم معلم تان نیز سرکار خانم رشیدی فر .

صبح دو بار از زیر قرآن رد شدی یکبار در منزل و بار دوم در مدرسه .

بابا ، آب و نان را چه زیبا می نویسی و اسم و فامیل خودت را نیز ...

بقول خودت (البته از زبان خانم معلم تان) باسواد شدی . 

ماه تمام من چه گل پسری شده است این روزها .

تکالیف منزل را به کمک مامانی مو به مو ، دقیق و با علاقه شدید انجام می دهد .

مامان ، تمام روز دربست در اختیار گل پسرمان است . باباییِ همیشه ، خسته وقت کم میاورد .

و مامان جبران مآفات می کند .

ساعت هشت شب بعد از صرف شام و اندک بدو بدو و تحرکی ، طبق برنامه بخواب می رود .

سر ساعت شش و نیم صبح به راحتی آب خوردن و گاهی با قلقلک های مامانی مثل یه دسته گل از خواب بیدار می شود .

سه نفری بر سر سفره رحمت و عطوفت مهر مهربان گرد هم می نشینیم .

فقط دو تا چشم می خواهد به نظاره بنشیند صبحانه خوردن هایت را ...

«ماشاألله و لا قوّة الا بالله العلیّ العظیم» .

رأس ساعت هفت و پنج دقیقه صبح ، دست در دست بابایی به سوی مدرسه براه می افتیم .

سر ساعت مقرر قبل از هفت و نیم صبح دم در مدرسه همدیگر را به آغوش کشیده و وارد مدرسه می شوی .

تاکنون کلی ستاره گرفتی .

انضباط عالی ، نقاشی عالی و تمرین و تکلیف کلاس و منزلت هم همه عالی .

«هذا من فضل ربّی».

اردوی یکروزه سرزمین عجایب در ماه مهر نیز از خاطرات روزهای اول مدرسه می باشد .

خدا را بخاطر نعمت سلامتی و پویایی و نشاط و شادمانی روز افزونت هزاران مرتبه شکر می گوییم .

 «ألحمدلله ربّ العالمین».

 

 

 

محرم امسال نیز برای دومین سال پیاپی توفیق حاصل نشد جهت شرکت در مراسم سوگواری سید و سالار شهیدان حضرت أباعبدالله الحسین(ع) و یاران باوفای آن حضرت به ولایت مادری مان سفر کنیم .

 در مهدیه تهران زنگار  دل به آب دیده سفتیم .

شب عاشورا مؤمنی عاشورایی دیگر در مهدیه برپا کرد .

بابایی در تمام عمرش همتای آن مراسم را حتی در خواب ندیده بود و  نه تعریفش را شنیده بود ...

منبر شام غریبان حاج آقا معرفت «حفظهم الله» نیز دل هایمان را هوایی کرد .

امسال در کنار بدو بدو بازی هایتان با امیرعلی جون در طی اجرای مراسم ٬ با ادب و  خضوع تمام و با حرص و‌ ولع فراوان بعد از اتمام زیارت عاشورا ٬ کتب ادعیه مجلس را جمع می کردی ... 

آوازه سفره های احسان و نذری مردم تهران همچون سایر شهرها ٬ زبانزد عام و خاص است .

 

 

tulpenglitterlijn.giftulpenglitterlijn.gif

 

 

 

مهرماه امسال ٬ در مهربانی سنگ تمام گذاشت .

آقا جون و آبایی پس از مدت ها قدوم پر خیر و برکتشان را بر چشم هایمان نهادند .

سیزدهم الی بیستم مهر ٬ میهمان کلبه درویشی مان بودند .

بقچه هایشان پر بود  از محبت ٬ صفا ٬ مهر و مهربانی .

فرزند گلم ! قدر پدر و مادرت را بدان . احترامشان را حفظ کن .

  پدر و مادر  یه چیز دیگه اند  فرزندم .

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …

به سلامتي  همه پدر و مادرها

 

 

 

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

 

 



[موضوع : مــــــسافـــــــــــرت]
[ سه شنبه 5 آبان 1394 ] [ 14:17 ] [ مامان و بابای حسین ]

 

آغاز سال 1394 هجری شمسی مبارک باد .

 

 

 

حسین جان ماه تمام من !

یک سال از بهترین روزهای عمر همه مان گذشت .

 بدرود ای سال زیبای 93 .

"بدرود ای خاطرات شیرین ، زيبا و به یاد ماندنی ..."

یادت بخیر سال 93.

چقدر مهربان بودی و نوازشگر و چقدر هم عجله داشتی ...!!!...؟؟؟...

حسين جان  عزیز دل مامان و بابا !

تا چشم باز کنی امسال هم می گذرد .

اما ولي مهربانی هایت می ماند .

با کوله باری از خاطره های قشنگ و دوست داشتنی .

هر تپش قلب مهربانت آهنگی جدید از شور زندگی برایمان می نوازد  .

راستی تو چقدر خوبی ... ؟؟؟ ... !!! ...

 نه ... تو خوبترینی عزیزم  ...

اما تو دیگر بزرگ شدی .

مرد شدی قد کشیدی . تکیه گاه آرزوهایمان شدی .

بدون تو ديگر نفس کشیدن دشوار است .

پس ای شور و حال هستی مان خوب یادت باشد :

 خیلی خیلی دوستت داریم ...

 

حیفم آمد عزیزم این جمله قشنگ را در اول این پست برایت نگویم :

میان آرزوهایت و معجزه خداوند دیواری است به نام "اعتماد"

اگر می خواهی به آرزوهایت برسی به خداوند اعتماد کن ...

 

 

روز بیست و سوم اسفند 93 به میمنت خجسته روزهای آغازین سال جدید و بدرقه سال 93 و به شکرانه حفظ آیت الکرسی ، جشن آیت الکرسی و نوروز در مدرسه تان برگزار شد .

خیلی برایتان خوش گذشته بود . کادوی جشن تان هم یه ماشین خوشگل بود . حسابی هم تو حیاط مدرسه  ترقه بازی کردین و خاطره خوبی واست بود ...

 

 

بیست و پنجم اسفند برای گذراندن تعطیلات نوروزی به آذربایجان زادگاه مامان و بابا سفر کردیم .

شب چهارشنبه سوری در تبریز میهمان عمه مریم اینا بودیم .

آن روز هم کلی خاطره بود و شادی های تان با ریحانه جون پایانی نداشت .

باهم بودنتان یک طرف ، شاد بودن و شادی های تان یک طرف ، وصف ناپذیر بود .

آن شب دل رفتن به خونه نداشتین .

دوست داشتین با ریحانه جون تا صبح کنار خیابان بازی و شادی و آتش بازی کنید .

البته بزرگترها دست کوچکتر ها رو از پشت بسته بودند .

عمو رسول دوست داشت تا صبح صفای کودکانه  تان را چند برابر کند .

 

 

 

واپسین روزهای سال 93 عموی گرامی و عزیز بابا ، عمو قهرمان به دیدار خداوند شتافت .

تقدير فرا رسيده بود...

عمرشان به دنیا نبود و  متأسفانه به سال 94 قد نداد .

 بی تاب حضور بودند و  البته سرمست باده عمر .

ساعت 12 ظهر روز چهارشنبه بیست و هفتم اسفند 93 پس از 76 سال و اندی زندگی مبارک از جمع مان رفتند .

ولی یاد و خاطره ایشان همواره در بین مان زنده است .

روحش شاد و یادش گرامی باد ...

 

 

مراسم عروسی عمو خیرا.. طبق برنامه ریزی قرار بود در هفتم فروردین 94 پس از ایام فاطمیه برگزار شود .

به حرمت سوگواری عموجان به تعویق افتاد .

البته جهیزیه قبلا آورده شده بود .

عمو خیرا.. و زن عمو مهناز به تقدیر و مصلحت الهی سر تعظیم فرود آوردند .

انشاأ.. خداوند درهای خوشبختی و خیر و برکت را بروی زندگی شان باز نماید .

 

ایام عید امسال عطر و بوی فاطمی گرفته بود .

عطر گل یاس همه جا پیچیده بود رنگ و بوی مظلومیت مادرشهیده مان حضرت فاطمه زهرا (س) در کوچه پس کوچه های شهر به مشام می رسید .

مادر ، محبوب ترین کلمه عید امسال بود .

 

 

مراسم بزرگداشت ایام فاطمیه با شکوه و عظمتی خاص در مهدیه شهرمان لیلان برگزار شد .

جوانان پرشور و سینه سوخته هیأت خاتم الأنبیاء لیلان مثل همیشه با صفا و صمیمیت منحصر بفردشان شمع مجلس عزای بی بی دو عالم را روشن کرده بودند .

خداوند عاقبت بخیری تک تک شان را به حق مادر پهلو شکسته مان امضاء نماید . الهی آمین ...

البته شرمنده گل پسر عزیزمان شدیم که خیلی التماس و خواهش کردی برای مراسم ببریمت ولی بخاطر سردی و برودت هوا مامان و بابا رضایت ندادند .

به یقین سال 94 به لطف و عنایت ویژه حضرت فاطمه زهرا (س) سالی پر خیر و برکت برای همه شیعیان خواهد بود . انشاأ... .

 

 

 

آسياب شعر شهريار چرخيد ...(حيدربابا روزگارين دگيرماني فيرلانير...)

چرخيد و باز هم چرخيد ...

روزها گذشت ...

سال 94 سرآغاز سفر و تحول و ورود به دنیایي جدید برای حسین و مامان و باباش با بشارت یک زندگی سرشار از امــــــــــید و ایمان به خدای لم یزلی از راه رسید .

بابایی یاد گرفت خودش باشد و فقط و فقط به خدای خویش امید و دل ببندد .

مامان همچنان  با بصیرت مخصوص ، فوت و فن های مفید زندگی کردن را به شاگردان خویش مو به مو میاموزد .

حسین ماه تمام من با نور خیره کننده اش تاریکی های دنیای مامان و بابا را  در می نوردد .

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

تعطیلات نوروز با برنامه ریزی دقیق و تدارک مفصل دایی جونی هایت یه سفر توپ هم داشتیم .

روز يكشنبه نهم فروردين 1394

مقصدمان روستای تاریخی کندوان بود .

این روستای توریستی یکی از سه روستای صخره ای جهان و معروفترین آنها است که در حدود 45 کیلومتری شهر تبریز پس از آذرشهر ، خسروشاه و اسکو واقع شده و در آثار ملی ثبت گردیده است.

خانه های این روستا به شکل کله قندی بوده و در دل کوه بصورت کندو ساخته شده و کندوان جمع کندو می باشد .

آب این روستا گوارا و از لحاظ معدنی بسیار غنی می باشد . 

مردم این روستا مهربان ، ساده ، صمیمی و مهمان نواز هستند .

در خانه هایشان بروی همه باز است .

مسافران هیجان زده را روی تخم چشم هایشان جای می دهند .

نه پولی می گیرند و نه التماس خرید می کنند .

 

 

آنروز برایتان و برایمان خیلی خوش گذشت .

خانواده های دایی فیروز ، دایی اسلام ، آناجون ، خانواده های محترم سه باجناق دایی فیروز (آقا جلیل ، آقا محمد و حسن آقا ) هم بودند .

بزرگترها حجت موجه این سفر بودند . پدر و مادر عزیز زندایی مرضیه سفرمان را باصفا تر کرده بودند .

کوچولوها شاد شاد بودند. بازی ، شادی و تماشا سردی هوا را به فراموشی سپرده بود .امیرعلی ، محمد مهدی ، محمد یاسین ، محمد طاها ، ندا ، فاطمه همه بودند . حسین ماه تمام من لذت می برد .

 آقا رضای گل هم بود .

آقا رضا پسر خاله امیرعلی جون با وجود کمی سن و سال خیلی با ادب و با معرفت بوده و طبق شنیده ها خیلی هم با غیرت و باجنم هستند .

خداوند وارث نیکویی برای پدر و مادرشان بگرداند انشاأ... .

ایشان هنر خاصی در عکس گرفتن هم دارند و عکس های زیبا و یادگاری از این سفر برايمان گرفتند . دستشان درد نکند ...

 

 

همچنانکه گفتم بار این سفر بر دوش خانواده های محترم دایی فیروز ، دایی اسلام و آناجون بود و ماماني .

آن ها برای تهیه مقدمات سفر شب قبل را بیدار باش بودند .

البته از حق اگر نگذریم زندایی مرضیه آن روز خیلی زحمت کشید .

آنها در زحمت کشیدن و ما هم در رحمت دیدن سنگ تمام گذاشتیم . 

گشت و گذار در داخل روستا جذاب ترین بخش خاطرات این سفر بود .

بعد از صرف ناهار همگی به داخل روستا رفتیم . دیدنی بود و در خاطر ماندنی .

صفای اهالی روستا ملکه ذهنمان شد و مدام از  رفتار و برخوردهای شان تعریف و تمجيد می کردیم .

از داخل خانه هایشان دیدن کردیم .

سقف و دیوار خانه ها تشكيل شده از صخره های  کوهی است كه در دل کوه کنده شده و هنوز هم در داخل آن زندگی می کنند .

جای امیرعلی خالی بود حسابی خسته بود داخل ماشین خوابید و نیامد .

در مسیر برگشت هم با دایی اسلام اینا باهم بودیم .

کلی گفتیم و خندیدم و از سوتی های قدیم و جدید و از هر باب سخنی راندیم .

در بیشتر اوقات مسیر برگشت ، ماه تمام من با وقار و عظمت همیشگی در بغل بابا به خواب ناز و سنگین رفته بود .

 

سیزده بدر امسالمان تحت تأثیر فوت عموی بابا متفاوت تر از سال های قبل بود.

بخاطر عدم تمایل به همراهی آغاجون و آبایی و حرمت بزرگترها و رعایت حال آنها سیزده را در خانه بدر کردیم .

البته مراسم کباب پزان با شکوهی خاص در منزل ویلایی عمه معصومه اینا برگزار شد .

پس از پخت و پز ، دسته جمعی در خانه پدری بابایی برای صرف ناهار  دور بزرگترها جمع شدیم .

دامان طبیعت چشم براهمان ماند...

 

 

عزیزم روز تولد یگانه دختر پیامبر اکرم (ص) حضرت فاطمه زهرا(س) بنام نامی روز مادر نامگذاری شده است .

روز مادر روز  مهر ، محبت ، ایثار ، گذشت ، بی خوابی ، ايمان ، عشق و انتظار است .

 

 

نور ديده ام !  به جرأت می گویم نقش بابایی در تربیت تو صفر بوده است .

متأسفانه من هیچ کار مفیدی نتوانستم برای تو انجام دهم  .

تمام زحمت های پرورش فکری ، رشد جسمی و اجتماعی تو بر گردن محبوبترین موجود زندگی مان  "مادر  عزیزت" می باشد .

 قدر مادر عزيزت را بدان فرزندم ...

 

 

بمناسبت روز مادر و روز زن قسمتی از دیکلمه "زن و مرد"  نوشته مرحوم دکتر علی شریعتی را گلچین کرده و  به يادگار برايت می نویسم  ...

 زن و مرد ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد ...     دكتر علي شريعتي

 پس الحق والانصاف باید هم بهشت زیر پای مادران باشد ...

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

بعد از ظهر روز پنجشنبه بیستم فروردین 94 از طرف مهد کودک ترنم (مهد کودک امیرعلی جون) برای بزرگداشت روز مادر در میدان صلح پارک شهر جشن باشکوهی برگزار گردید .

به دعوت امیرعلی و به اتفاق خانواده دایی فیروز ما هم به جشن رفتیم و خیلی هم خوش گذشت ...

 

 

عكس هاي جشن نوروز - مدرسه عمار ياسر بيست و سوم اسفند 93

 

 گلچين عكس هاي روستاي تاريخي كندوان -نهم فروردين94

 

عكس هاي سيزده فروردين 94

 

عكس هاي جشن روز مادر - پارك شهر بيستم فروردين94

 

http://cld.persiangig.com/preview/oCYQU8QxuH/gifdoni.rozblog%20(1).gif

 



[موضوع : سال ششـــم زنــدگي]
[ پنجشنبه 20 فروردين 1394 ] [ 12:27 ] [ مامان و بابای حسین ]

 

فـرا رسـيدن ايام شــهادت مـظلومانه

حضرت فاطمه زهرا (س) تسليت باد .

 

 

 

 

  پروانه 6 حروف    پروانه 6 حروف     پروانه 6 حروف  پروانه 6 حروف پروانه 6 حروفپروانه 6 حروف

      

 

 

 

 

    

          

 

 

 

 

        

 

 

فرزند عزیزم ماه تمام من حسین جان ! باز هم مدرسه ام دیر شد . به قول هواداران پرشور تراختور عیبی یوخ ، در عوض دل سیر برایت می نویسيم .

در پست قبلی از خاطرات پاییزی ات نوشتیم و با شب یلدا به پایان رسید در این پست به خاطرات زمستان 93 می پردازیم .

زمستان که نگو ماشاأ.. زمستان امسال دست بهار و تابستان را از پشت بست. البته بر خلاف کمی بارش های جوی ، هوای تهران امسال نسبتا سالم و ملایم بود و  همچنان حسرت به دل برف های آنچنانی ماندیم .

به لطف خداوند زمستان امسال سراسر موفقیت بود و قلم سرنوشت روزهای خوبی برای حسین و مامان و باباش نوشت . کرنی می گوید : زمان استاد بزرگی است که بسیاری از مشکلات را حل می کند .

 

همکارم با كلي  مزه ريزي تعریف می کرد بچه یکی از آشنایانش در پیش دبستان تن استار شده ، می گفت خیلی ذوق کرده و دل تو دلش نيست . من هم بادی به غبغب انداختم و گفتم خب شکر خداوند ماه تمام  من هم 10 ستاره شد .

موفقیت هایت در مدرسه هر روز چند برابر می شود سوره های حمد ، توحید ، کوثر ، نصر ، عصر ، ناس و قدر را بطور کامل یاد گرفتی و دعای فرج و آیت الکرسی را مثل بلبل می خوانی . کلی حدیث و شعر بلد شدی . روز بیستم اسفند قرار است در مدرسه برایتان جشن آیت الکرسی و جشن نوروز را یکجا بگیرند . نمی دانم با چه زبانی ازت تشکر کنیم که مایه مباهات و فخرمان هستی . البته جوابش در یک جمله از قرآن کریم خلاصه می شود : "هذا من فضل ربِی" .

 اي خداي بزرگ ! به خاطر رحمت و نعمت فرزند سالم از تو تشکر می کنیم و جای دارد در همین جا از زحمات ارزشمند خانم سالار ، معلم متعهد و زحمت کش تان که انصافا با صبر و حوصله ستودنی و آموزش های مفید و منطبق با فطرت الهی مثل یک دسته گل تربیت تان می کند تشکر و قدردانی نماییم .  

 

 

نقاشی های قشنگ و جور وا جورت سطح فکر بالایت را نشان می دهد و اندیشه هایت را فراتر از قاب یک کودک 5 ساله نشان می دهد . عزیزم روز به روز نشاط و شادمانی را به زندگیمان تزریق می کنی .

 

استجابت دعاهایت در حق پدر و مادر رد خور ندارد . در پست اندر احوالات این روزهای حسین یک نمونه برایت نقل کردیم .

چند روز قبل از اعلام نتایج آزمون نظام بابا ، وقتی شنیدم در حرم حضرت معصومه (س) برای قبولی بابا دعا کردی دلم قرص شد . آخه می دانی ده سال بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه فیل بابا یاد هندوستان کرده بود و قبول کنیم که قبولی در آزمون نظام مهندسی به خودي خود دشوار است .

بگذریم آن روزمان رنگ خدایی داشت یکم بهمن 93 را می گویم . دهخدا می گوید : اراده آهنین ، زمین خوردن هفت باره و برخواستن برای بار هشتم است . جالب تر از همه نمرات 5 دوره قبلم بود ( به ترتیب 34، 43 ، 47 ، 48 ، 49 – توضیح اینکه اخذ حدأقل نمره 50 قبول محسوب می شود  ) .

tulpenglitterlijn.giftulpenglitterlijn.gif

ساعت 20 شب سایت اعلام نتایج در حال بارگذاری بود چشم هایم را بسته بودم . دلم گواهی می داد می شود . آنی مانی می کردم ولی دلم قرص بود . هرگز نمی توانستم تصور کنم قبول نمی شوم . حس و حال عجیبی داشتم .

چشم هایم را یک آن باز کردم . باورم نمی شد رحمت الهی شامل حالم شده بود . چند باری به چشمانم التماس کردم تو را خدا درست ببینند . آن بيچاره ها تقصيري نداشتند اشتباه نمی کردند نمره 57 مقابل اسمم درج شده بود .قبول بودم قبول قبول . هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا . ...

زمین در یک لحظه فارغ شد . چنان به هوا پریدم که فقط در رؤیاها می توان نمونه اش را تصور کرد . فوري به منزل زنگ زدم . مامان منتظر بود حالش را درک می کردم . صدایش می لرزید . فقط گفتم نظام قبول شدم و دیگر هیچ نفهمیدم خوشحال بودم از اینکه خوشحالش کرده بودم . پاره های دل مامان و بابا هم شنید خیلی خوشحال بود اون هم از خیلی وقت پیش منتظر این لحظه بود .

غرق در شور و شعف با رب خویش خلوت نموده و به ابراز احساسات پرداختم یادم رفت به مادرم زنگ بزنم چند دقیقه بعد یادم آمد زنگ زدم پدرجان گوشی را برداشت و گفت مبارک است گفتم چی ؟؟؟ گفتند سمیه الان قطع کرد و برایمان خبر داد . یکبار دیگر به وجود همسر مهربان و فداکارم افتخار کردم که حواسش هست و البته مچ گیر ( مچ گیر دل غافل بابا) .

پس از حمد و ثنای الهی ياد مي كنيم از دعاهای خیر پدر و مادر عزیز و مهزبانم و دعاهای خیر ، امیدآفريني و انگیزه بخشی مامان حسين جان، همراهی دلبند مامان و بابا "ماه تمام من" حسین ، دعاهای خیر سایر دوستان ، آشنایان ، همكاران و مخصوصا خانواده محترم دایی فیروز که به حق و به جد با حساسیت ویژه و دلگرمی و روحیه دادن نقش بسزايي در این موفقیت داشتند و از همگی تشکر و قدردانی می نماییم . از این جهت اسم این پست را میم مثل مازمون گذاشتم که همه ما در این آزمون قبول شدیم .

 

 

گفتيم که زمستان امسال باران و برف کم بارید ولی باران رحمت الهی بر چمن زار آرزوهای حسین و مامان و باباش حسابی باریدن گرفت . آنچنان که دریاها پدید آمد . در یک اتفاق جالب و پس از انتظار چندین ساله ، وضعیت خدمتی بابا با تصویب هیأت مدیره  از قرارداد کار مدت معین به روزمزد دائم تبدیل شد.

خدای بخشنده و مهربان را به خاطر این موهبت خاص و لطف شايان سپاس می گوییم و جای دارد از زحمات ارزشمند و قابل تقدیر آقای مهندس غلامحسین ولدی (مدیر امور نگهداری خطوط و ابنیه فنی شرکت تراورس) ، آقای مهندس داود رمضانی (معاون فنی و اجرایی شرکت) ، آقای مهندس فرامرز جباری مقدم (قائم مقام مدیرعامل) و آقای مهندس عبدالحسین کاسمی لنگرودی ( مدیرعامل شرکت تراورس) تقدیر و تشکر نماییم .

مامان هم حاصل زحمات خویش را برداشت می کرد . به یقین بخش اعظمی از این موفقیت ها را پس از یاری خداوند ،مدیون حمایت های مامان و محصول تلاش و توجه مربی و معلم بزرگ خانواده هستيم .

انشاأ.. روز بیست و پنج اسفند ماه برای گذراندن تعطیلات نوروزی به سوی ولایت مادری  سفر می کنیم .

 

عزيزم ! راستي اولين دندان شيري ات لق شده و به سلامتي مي خواد بيفته  . انصافا امانتدار خوبي بودي و  خيلي قشنگ و تر و تميز مثل دندان هاي اصلي از دندان هاي شيري ات محافظت كردي . واقعا دست مريزاد ...

 

حرف آخر :

پسرم  در تمام زندگی لبـخـــند بـــزن!!

بَرآمدگـــی گونه هایتــــ توان آن را دارد که "امیــد" رفتــــه را باز گرداند...

گـــــاه قوســی کوچکـــــ میتوانـد مِعمـــاری بنایــی را نــجاتــــ دهـــد!!!

 

 

 مجموعه کارهای کلاسی حسین (2)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تا پست بعدی بخداي بزرگ می سپارمت .

                     http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها                                                  



[موضوع : ســــــال پـنجــــــم]
[ پنجشنبه 14 اسفند 1393 ] [ 12:9 ] [ مامان و بابای حسین ]

سلام فرزند عزیزم حسین ماه تمام من! ای روشنایی ضمیر دلمان . ای تک ستاره روشن آسمان زندگیمان سلام .

1yg2.gif

 

 سلام اي گل خوشبو اي ماه رو ! ضمن عرض تبریک بمناسبت فرا رسیدن ماه ربیع اول ، ماه شادی آل ا.. ، ماه برات و برکات ، ماه سلام و صلوات به خاطر تأخیر طولانی یک معذرت خواهی حسابی برایت بدهکاریم .

 

 

 

آخه می دونی این روزها به خاطر مشغله زیاد کاری ، آزمون نظام بابا و مدرسه رفتن عزیز دلمان ، نوردیدگان ، سرمان حسابی شلوغ بود .

از آخرین پستی که برایت نوشتیم دو ماهی میگذرد . حرف برای گفتن زیاداست . مجبوریم ساعت زمان را دو ماه به عقب تر بکشیم .

ابتدا از آداب و آیین آغاز ماه محرم در تهران میخواهیم برایت حرف بزینم . روزهای آخر ماه ذیقعده پرچم های عزا بر سردر منازل نصب میشود . شهر رنگ و بوی معنوی بخود می گیرد. ایستگاههای صلواتی درگوشه وکنار شهر براه می افتد . بنرهای عزا خبر از فرا رسیدن ایام سوگواری سید و سالار شهیدان می دهد .

هر کس به اندازه معرفت خودش قدم بر می دارد . عزاداری مخصوص آذری های ساکن منیریه زبانزد شهر است . برپایی موکب های عزا در کوی و برزن آدمی را به 1400 سال پیش می برد . قلب ها در سمت مسیر حرکت امام حسین (ع) براه می افتد .

طاقتمان طاق شده بود . زنگار دل اذیتمان می کرد . هر لحظه بیتاب محرم بودیم .  حس و حال عجیبی داشتیم .

شرکت در مراسم طشت گذاری فاطمیه مراغه ایهای مقیم مرکز با نوای گرم حاج داوود علیزاده عطشمان را برای عرض ادب و ارادت به ارباب دلهایمان بیشتر و بیشتر کرد .

آزمون نظام نزدیک تر می شد و بابا تا نیمه های شب مشغول مطالعه بود . به همین دلیل ، به ناچار زخم های دل محروم از  فیض مراسم عزاداری سرزمین مادریمان "لیلان" را با حضور در مراسم پرعظمت مهدیه تهران مرهم نهادیم .

امسال با ادب و معرفت بیشتر سینه می زدی و وقتی بابایی را مویه کنان می دیدی سؤال کردن هایت بیشتر می شد . هی به بابایی می گفتی بابا جون کی عاشورا می شود پس کی به لیلان می رویم و پرچم بدست می گیریم ؟؟؟....!!! و جواب همه سؤال هایت فقط یک نگاه ملیح بابا بود و سکوتی سرد و سنگین و غمگین .

با شروع کلاس های پیش دبستانی دبستان عمار یاسر دور جدیدی از زندگی تو و مامان شروع شد . وارد یک دنیای جدید شدی .

با  توجه به نزدیکی مدرسه به محل سکونتمان ، افتخار رساندن به مدرسه و بازگشت به خانه نصیب مامان شد . 

یاد کودکی های مان بخیر .  ساعت هفت صبح از خواب بیدار می شوی . گاهی ناز می کنی و گاهی ناز نمی کنی . مامان می گوید گاهی هنگام صبحانه خوردن پای سفره درازکش صبحانه می خوری . دست در دست مامان با هزاران آرزو و امید به سوی مدرسه راه می افتی .

از ساعت هشت صبح الی یازده و نیم ، کلاس تان طول می کشد . با یک بغل حرف و حدیث به خانه بر می گردی . 

نام معلم تان خانم سالار است .انصافا خیلی برایتان زحمت می کشد . در طول این سه ماه چیزهای زیادی برایتان یاد داده است .

شعرهای قشنگ ، قصه های شیرین و احادیث بسیار خوبی یاد گرفته ای . مجموعه نقاشی و کاردستی هایت تماشاییست .

Liebe linien

 

خیلی زود سوره حمد را یاد گرفتی . وقتی برای اولین بار این سوره را بطور کامل و بدون اشتباه و روان برای بابا خواندی ، بابایی از فرط خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . وقتی برای آبایی و عمه معصومه پشت تلفن خواندی آن ها هم برایت جایزه فرستادند . سوره های توحید ، عصر ، کوثر و دعای فرج را به خوبی می خوانی . به قول خودت  آیت ا.. کرسی(آیت الکرسی) را کم کم داری یاد می گیری .

این روزها اغلب ، وقت نمازهای یومیه کنارمان به نماز می ایستی و تا آخر نماز تاب می آوری .  آفرین به این همه شعور و شناخت . "فتبارک ا.. احسن الخالقین" .

 از گرفتن جایزه اولین پنج ستارگیت بسیار خوشحال بودی . خیلی از نقاشی هایت فراتر از سن و سال خودت است . طبع لطیف شاعرانه ات همچنان تحسینمان را بر می انگیزد .

شعر زیر را روزهای اول مدرسه  گفتی . با خواندنش همیشه لذت می بریم :

هِنگولی هِنگولی میاد شیطونی منو گول می زنه .

آرومک می گه : بچه ها بیاین توپ بازی کنیم .

خانم معلم نشنوه ها... خانم معلم نفهمه بچه ها .

اگه يه وقت خانم معلم فهمید ، گفت : بگو ببینم چیکار می کردین .

چرا اون کارو کردین .

 بگو ما نفهمیدیم آخه شیطونی ما رو گول زد .

حرفشو گوش نمی کردیم ؟...!

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید .

شب ها ساعت نه ، نه و نیم بخواب می روی قبل از خواب مسواک می زنی . فقط با خواندن کتاب خوابت می برد ...

نزدیکی های اربعین بود دایی اسلام اینا چند صباحی جمع مان را جمع کردند . یادشان بخیر . محمد مهدی ، محمد یاسین ، امیرعلی و ماه تمام من حسین حسابی باهم خوش و بش کردند .

بازدید از کاخ گلستان وبازی های قلعه شادی بوستان ولایت ، ره آورد سفرشان بود و خیلی به مذاقتان خوش آمده بود . سوار موج شادی بودین و تا دلتان بخواد بازی کردین . دست دایی جونی هات درد نکنه .

صبح روز اربعین دایی اسلام اینا راهی بوشهر شدند . خداوند یار و یاورشان باد .

بعد از ظهر  روز اربعین دسته جمعی به پابوسی حضرت شاه عبدالعظیم حسنی رفتیم و شام را میهمان حضرت بودیم جای دایی اسلام اینا حسابی خالی بود . البته بعد از زیارت ، داخل پارکینگ حرم بساط حلیم  و شله زرد نذری خالة امیرعلی جون هم خیلی بموقع و حساب شده بود و شما هم دلی از عزا درآوردین .

امسال بخاطر تقارن شب های آخر ماه صفر با شب آخر ماه پاییز ، شب یلدایمان رنگ و بوی معنوی گرفته بود .البته یک کاردستی قشنگ با موضوع شب یلدا برایت درست کردیم .

و اینها چکیده ای از خاطرات ماه تمام من در طی دو ماه اخیر بود .

حسین جان دوستت داریم هزار هزار تا...

 

 

عكس هاي بجاي مانده از روز اول مدرسه

 

نمونه هایی از نقاشی های ماه تمام من در سه ماه گذشته

 

 

نمونه هایی از کار های دستی  ماه تمام من در سه ماه گذشته

(البته با کمک مامان جون)

 

مجموعه کارهای کلاسی ماه تمام من در خانه کتابدار

(از سال 92 الی شهریور93)

 

 

 

 

 

مجموعه عکس های بازدید از کاخ گلستان -قلعه شادی-شب یلدا

 

 

 

 



[موضوع : حــدیث زندگــــی]
[ چهارشنبه 3 دی 1393 ] [ 11:56 ] [ مامان و بابای حسین ]

ایام شهادت مظلومانه سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدا.. الحسین (ع) و هفتاد و دو تن از یاران باوفای ایشان تسلیت باد .

 

حسینه یئرلر آغلار گؤیله ر آغلار 

بتول و مصطفی پیغمبر آغلار

حسینون نوحه سین دلریش یازاندا

موسلمان سهلدیر که کافر آغلار

 کور اولموش گؤزله رین قان دوتدو شومرون

کی گؤرسون اؤز الینده خنجر آغلار

 حسینون کؤینه گی زهرا الینده

چکر قئیحا قیامت ، محشر آغلار

آتاندا حرمله ، اوخ کربلاده

 گؤرئیدین دوشمن آغلار ، لشگر آغلار

 قوجاغیندا ، گؤرئیدین ام لیلا

آلیب نعش علی اکبر آغلار

 رباب ، نیسگیل دؤشونده سود گؤره نده

 علی اصغری یاد ائیله ر آغلار

 باشیندا کاکل اکبر هواسی

 یئل آغلار ، سنبل آغلار ، عنبر آغلار

 یازاندا آل طاها نوحه سین من

 قلم گؤردوم سیزیلدار ، دفتر آغلار

 علی ، شق القمر ، محراب تیلیت قان

 قولاق وئر ، مسجید اوخشار منبر آغلار

 علیده ن شهریار ، سن بیر اشاره

قوجاقلار قبری ، مالک اشتر آغلار 

                                                                                            استاد شهریار

 

 

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

دانش آمــــــــوزان عالم را چنین دانا کند

ابــــــــــتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

 

 

فرزند عزیزم حسین ای ماه تمام من !

امام حسین (ع) شجاع ترین ابرمرد تاریخ بود با شجاعت در برابر ظلم سینه سپر کرد و تا آخرین قطره خون ، خود و فرزندان و یاران باوفایش را در پای هدفی الهی فدا کرد .

او حسین بود شیر مرد .

فرزند علی ، فرزند حیدر کرار ، شیر خدا .

او تمامی خانواده اش را فدای اسلام و دین و خدا کرد .

او ظهر عاشورا زیر پرواز خشمگین نیزه ها نماز بر پا کرد .

او فریاد هل من ناصر ینصرنی را با صدایی رسا و بلند فریاد زد تا به گوش جهانیان و آیندگان برسد .

 

 

 

حجاب و عفت در کربلا

بعد از ظهر عاشورا وقتى خیمه هاى حضرت اباعبدالله الحسین ( علیه السلام ) را آتش زدند و به فرمان حضرت سجاد( علیه السلام ) همه فرار کردند.
دختر بچه دلسوخته ای از فرزندان امام حسین ( علیه السلام ) مى گوید: من فرار مى کردم ، عربى ، مرا دنبال کرد و با نیزه به پشت من زد که بزمین افتادم ، آنگاه چنان گوشواره مرا کشیده ، که گوشم را درید و من بیهوش شدم ، وقتى بهوش آمدم دیدم عمه ام زینب سر مرا بدامن گرفته نوازش مى کند.
این دختر دلسوخته اى که آشیانه اش ویران شده ، به آتش کشیده شده ، پدرش و برادرانش شهید شدند، لب تشنه است ، سه روز است آب برویش بسته است ، وقتى به هوش آمد، نگفت : عمه تشنه ام ! نگفت : عمه گوشم مجروح است ! نگفت : عمه مرا تازیانه زدند! نگفت : پدرم کو! برادرم کو!...
فقط وقتى متوجه شد چادر بسر ندارد با گریه التماس کرد! عمه جان چادر ندارم !! آیا چادرى ندارى که خود را با آن بپوشانم ؟
حضرت زینب (س) گریه کرد و فرمود :

دخترم چیزى براى ما باقى نگذاشته اند .   ( به نقل ازکتاب گوهر صدف ص  58)

 

 



[موضوع : کعبـه آمال]
[ شنبه 10 آبان 1393 ] [ 10:20 ] [ مامان و بابای حسین ]

اولین روز مدرسه

بوی مهر و مهربانی می دهد         ماه مهر و ابتدای مدرسه

آرام و قرار ندارد . ماه تمام من همچنان خورشیدها را می شمارد انگار دل خروشان دریائی اش در ساحل مهر آرام می گیرد . بی تاب کتاب است و دلتنگ حضور .

انتظار به سر می رسد . صبح چهارشنبه گوشی تلفن منزل می نوازد . مامان جلدی می پرد از مدرسه عمار یاسر اطلاع می دهند روز شنبه کلاس های پیش دبستان شروع می شود . رنگ به رخسار حسین و مامان و باباش برمی گردد . آخه از هفته آخر شهریور گوش به زنگ بودیم . بابایی با خیال راحت می گوید : فرزندم حسین! اکنون سه خورشید دیگر باقیست ...

به یاری خدای مهرآفرین ، امروز شنبه نوزدهم مهر سال 93 ، با دنیایی از شور و شوق و امید اولین روز مدرسه را شروع نمودی . شور و حال عجیب دیشبت دیدن داشت خیلی خوشحال بودی . با اشتیاق  وسیله هایت را جمع می کردی وصف حال مامان و بابا در صد دفتر نمی گنجید . بار خدایا امید هیچ کس را نا امید مکن .

امروز صبح هنگام خارج شدن از خانه از زیر کتاب مقدس آسمانی رد شدی . ساعت هشت و نیم صبح دست در دست مامان از درب دبستان عمار یاسر وارد دنیای مهر و مهربانی شدی . حتم دارم مامان مانند بابا در طول مسیر مدرسه ، خاطرات اولین روز مدرسه خویش را چندین بار از ذهن گذرانده است .

مسئولین محترم دبستان به افتخار روز اولی های پیش دبستان جشن گرفتند . امروز برای اولین بار صف ایستادن را تجربه کردی . برای بار دوم در مدرسه  از زیر قرآن رد شدی . در جمع مامان و باباهای بچه ها به توصیه های مسئولین محترم مدرسه گوش فرا دادی .

فرزند عزیزم ! امروز پنجره ای روشن به سوی فرداهایت گشوده می شود . روز و روزگاری نو امروز تو را به خود می خواند .

نظم وترتیب اولین ره آورد ماه مهر است . ساعت خواب مشخص و ساعت بیداری مشخص به منوی زندگی ات اضافه می شود . صبحانه به یک وعده غذایی تبدیل می شود .صدای زنگ مدرسه هوشیاری ات را قوی می کند . ناظم مدرسه برای نظام مند کردن بچه ها تلاش می کند . صف ایستادن صبورت می کند . ، خاطرات شیرین نیمکت نشینی ، نوای شیرین برپا بشین آمدن معلم توی کلاس ، انتخاب مبصر ، گچ و پاک کن و تخته سیاه ، مداد رنگی و کیف و کتاب ونقاشی ، همشاگردی و زنگ ورزش وبازی های دسته جمعی داخل کلاس ، بازدید ناظم از وضع ظاهری و ناخن ، سیاحت و میان وعده و تکلیف  را فقط و فقط در مدرسه می توان یافت .

امروز یک روز شیرین وبه یادماندنی در دفتر خاطرات حسین و مامان و بابا ثبت می شود .

 

 

روز جهانی کودک

عزیز دل مامان و بابا ! فرا رسیدن 16 مهرماه روز جهانی کودک را برایت تبریک می گوییم . امیدواریم تو و تمام نوگلان این سرزمین با آرامش خاطر زندگی کنید .

 

البته مهر ماه امسال در مهربانی سنگ تمام گذاشت و روزهای قشنگی در تقویم امسال مان نوشت . اعیاد سعید قربان و غدیر ، روز جهانی کودک ، جشن مهرگان پاییزی ، اولین روز مدرسه ...

کارت پستال درخواستی طراحان

 

 

سفر به طبیعت زیبای شمال

به میمنت عید قربان فرصتی پیش آمد تا به همراه خانواده دایی فیروز به سرزمین مادری مان سفر تازه کنیم . آن هم چه سفری ...؟...!... هم فال بود هم تماشا ...هم سفر بود هم مسافرت . باب دل حسین و امیرعلی . بقول دایی فیروز ایده زندایی واقعا گل کاشت . یک سفر پرهیجان و به یادماندنی با گذر از رودبار و منجیل و رشت و بندر انزلی و جاده اسالم و خلخال و کلی زحمت رانندگی و شب بیداری برای دایی فیروز .

یک شب اقامت در کمپینگ پارک ملت و صرف صبحانه در هوای خیس و بارانی رشت و تماشای ریزش نم نم باران پاییزی، ساحل زیبای بندر انزلی و دل به دریا زدنت در هوای خنک و بارانی نهم مهرماه و ساعت ها آب بازی و آب تنی کردن ماه تمام من و سماجت بیش از حد کوچولوی نازنین ، پسر دایی گل و مهربانت امیرعلی برای بیرون نیامدن از آب دریا و اکراه بزرگترها از داخل شدن در آب که نتیجه ای دربر نداشت و زور کوچکترها بر بزرگترها چربید و بالاخره داخل آب شدیم و خلاصه نسیم خنک و بارانی ساحل خاطرات شیرین این گذر بودند .

جاده اسالم بخش هیجان انگیز این سفر بود . مناظر زیبای ابرهای متواضع و پایین آمده تا لابلای درختان در طول مسیر واقعا دیدن داشت . شکار لحظات از هیجان زایدالوصف امیرعلی جون و بلله بغل شدن و دس دس کردنش هنگام پخش آهنگ تولدت مبارک مرده را زنده می کرد چه رسد به ماها که غرق در هیجان و شادی و سرور بودیم . آلاچیق سرراهی جاده اسالم و صرف یکجای ناهار و شام و تنقلات و میوه های بروز مسیر و جنگل های ابری یا بهتر است بگوییم ابرهای جنگلی همه و همه از زیباییهای این سفر بودند .

و بالاخره اینکه ساعت 3 نصف شب ، بعد از یک شبانه روز و اندی گشت وگذار در طبیعت زیبای شمال به لیلان رسیدیم . و بعد از سه روز اقامت در سرزمین مادری به تهران برگشتیم .

با تشکر ویژه از دایی فیروز و خانواده محترم .

 



[موضوع : مــــــسافـــــــــــرت]
[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 19:53 ] [ مامان و بابای حسین ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ســـــــــــلام میهمـــانان عزیـــــــــــز . به وبلاگ حسین "ماه تمام من" خوش آمـــــــدید امیدواریم لحظات خوبی را در اینجا سپری کنید . حسین جون در ساعت 15:45 روز یکشنبه دهم خرداد سال 88 در بیمارستان مریم تهران زمینی شد پدر و مادر حسین آذری و مقیم تهرانند بدلیل شدت علاقه مون به آزاده مرد بزرگ تاریخ اسمش را حسین انتخاب کردیم . حسین از نوزادی شیرین و دوست داشتنیه و براحتی تو هر دلی میشینه . حسین عزیز ! خاطرات کودکی هایت را ثبت می کنیم تا وقتی بزرگ شدی بخوانی و بدانی که همه شور و شوق زندگیمان فقط تویی.... دوستت داریم ...""فدای مهربونیات""
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 18
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته گذشته : 480
کل بازدید : 105426
امکانات وب